![]() |
![]() |
|
|
درخت نیستم ولی پرندگان مهاجر بر خنجری که در گرده ام فرو رفته است سالهاست می نشینند آواز می خوانند و .... َ رند پ َ.... می ....
حاشیه : دوستان عزیزو هم دانشگاهییم در کانون ادبی دانشگاه تهران (پردیس قم) برای جشنواره ی سراسری شعر اجتماعی همصدا تلاش میکنند:http://www.hamsedapoem.blogfa.com/
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:0 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
:"دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه" همه ی عمر غاری بودم که تاریکی خویش را از فیلترهای سیگار لبریز کرده است دهان که باز کنم خفاش ها ساختمان های شهر را زخم میکنند ـ کلید کجاست؟ شاید فیوز پریده باشه؟ ـ وقتی سهم شما از تاریکی جهان تنها آبشارکوچکیست که حتی به شانه هایتان نریسده است با این حساب تاریکی ترس ندارد که خانم! :"در حلقه ی مویت بس دل اسیر است بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه" بی دلیل نیست که هنوز پروانه ایی زیر زبان من لهجه ایی تخم نگرفته است که در من تنها پیامبران خسته نگاتیوهایشان را ظاهر کردند و گاه مرتاض های بی کتاب تشنگیشان را به دیوارهای من چنگ زده اند :"بر گیسویت ای جان کمترزن شانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه" ـ موهامو شرابی کردم مامان خوشگله؟ ..................................... - گارسون!! لطفن این آهنگو عوض کنید :"دو تا چشم سیاه داری دو تا موی رها داری صف عشاق دربندرو از اینجا تا کجا داری؟" ـ وقتی از تاریکی جهان تنها چشمهایتان مانده است با این حساب تاریکی که ترس ندارد خانم!" ـ صدبار گفتم ،ماله خودمه ،لنزنیست ،خواهرامم چشاشون رنگیه تقصیر چه کسی ست که هیچ گاه زنی به تاریکی غار پناه نبرده است؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
به حمید
از مه نمی شود بالا رفت پنجره ندارد خرابش هم نمی شود کرد ازخستگی تکیه می دادم اگر به جای مه دیوار بود بین ما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:1 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
به دلیل دغدغه های درسی شاید مدتی از شما عزیزان دور باشم از تاخیر و یا غیبت و کم کاری حقیر فعلن چشم پوشی کنید اما بی خبر نگذاریدم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:42 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
یک:تریاک زنی چند نفره زن خاطره ایی نداشت که با کدام تیغ از دل خشخاش بیرون زده است و پوست سیاهش رااز چه کسی به ارث می برد.دوپاره گی زن ادامه داشت. بیشترش دودی بود که در اتاق می رقصید و کمترش روی وافور جان می داد کمترش داشت کم می شد آن کمترش هم دود شد
دو:سوخته زنی چند نفره مثل جنینی که در رحم مادرش کمی تقلا می کند و چندی دیگر به دنیا می آید در دل وافور بود بااین تفاوت که زن آن کم را هم تقلا نمی کرد و چندی پیش از دنیا رفته بود. ازدود - رقاصه هاش تنها نئشگی لب بامی مانده است واین جزغاله های زن است یا خود زن است؟ و سیاهی پوست از سوختگیش کدام یک است؟
سه:شیره زنی چند نفره زن فکر می کرد سوختن پایان قضیه است.زن فکر می کرد روح از بدنش جدا شده است.زن فکرمی کرد شاید در دل وافور سقط شود ولی از دل سوختگیش به دنیا آمد وکاملا سالم تر حتی ازاولش. چند زن در زنی پرسه میزدند گاهی زنی قدیس در دل فاحشه ایی نماز می خواند ویا بالعکس زنی خیابانی که چنگ می انداخت از دهان زنی که طاووس بود و بال داشت میومیو می کرد. ساده است کشتن یک زن چند نفره که هیچ شباهتی به هم ندارند و سخت است عاشق زنی چند نفره شدن که هیچ شباهتی به هم ندارند وسخت تر که بخواهی عاشق یکی از همین زن ها شوی و همه ی آن چند نفر دیگر را غیر از خودش بکشی و او زنده بماند وبا با چند نفر دیگر نمیرد.
نگاه و نظر عزیزان برای "شعرآستان"ی در سه بخش : خانم پرستو ارسطو: شعر جناب اسماعیلی پیش از هرچیز به ساختارگرايی در روند جامعه شناسی متمایل است که به تجزيه و تحليل ساختاردر جامعه شناسی کنونی پرداخته
یک:تریاک زنی چند نفره انتخاب تیتر های آغازی تاکید بر این نگرش وپای بندی اخلاقی و درک رسالت معنوی شاعر است. با مفاهيمی ، اساسی که تأكيد بر مفهوم ساختار نهاده شده و ماهيت كاركردی آن به عنوان يكي از عناصر و دستمایه ی پرداختی بوده. زن خاطره ایی نداشت که با کدام تیغ از دل خشخاش بیرون زده است و پوست سیاهش رااز چه کسی به ارث می برد.دوپاره گی زن ادامه داشت. بیشترش دودی بود که در اتاق می رقصید و کمترش روی وافور جان می داد کمترش داشت کم می شد آن کمترش هم دود شد(زن،تریاک، وافور و دود عناصر مهم برای تصویر سازی یک تراژدی اجتماعی انسانی) با گرایشی متعهدانه جهت خلق صحنه های صوری و عینی معضلات انسانی در جامعه ای رو به تباهی.شاعر در ساختار موضوع و تجريد از زمان تاريخی خواسته در درون کلیت شعری اش بحث با اهمیتی را تشریح کند . دو:سوخته زنی چند نفره مثل جنینی که در رحم مادرش کمی تقلا می کند و چندی دیگر به دنیا می آید در دل وافور بود بااین تفاوت که زن آن کم را هم تقلا نمی کرد و چندی پیش از دنیا رفته بود. ازدود - رقاصه هاش تنها نئشگی لب بامی مانده است واین جزغاله های زن است یا خود زن است؟ و سیاهی پوست از سوختگیش کدام یک است؟ آقای اسماعیلی پیش از شاعر بودن یک نقاش ماهر است وبا بکارگیری دقیق ابزار شعری(جنین،مرگ، رقاصه و خماری) صحنه های هولناک وتکان دهنده ای را خلق کرده ماهيت هر عنصری در ساختمان این سروده ی مایل به نثر يك سازمان اجتماعی مورد تجزیه وتحلیل او قرار گرفته شده . عينی بودن مسائل جامعه تأكيد ی است به نوع نگرش متعهدانه ی شاعر . چند زن در زنی پرسه میزدند گاهی زنی قدیس در دل فاحشه ایی نماز می خواند ویا بالعکس زنی خیابانی که چنگ می انداخت از دهان زنی که طاووس بود و بال داشت میومیو می کرد عينيت، قانونمندی نه در ترکیب کلمه ها و واژه ها تصویری توانمندتر و متناسب با عينيت و ذهنيت، بدست داده. این بند نقطه اوج توان شعر اوست
شعر شعر ی است جدىب ا يك سبك مخصوص با كاربردها و كاركردهاى خاص خودحجم بزرگى از مفاهيم را در خود جاى داده و همچنين با توانايى به سرعت انديشه و احساس سراینده را به مخاطب انتقال می دهد .مفاهيم مكشوف و ظرفيت هاى شعردر خور تحسین است كشف هاى شاعرانه و فرم ذهنى شاعر در مجموع به شعر بلندی مبدل شده ذهنيت شاعرانه درگير كشف لحظه هايى از زندگى (زن )این سوژه ی همیشه تازه بوده. و تابعی از زمان ماست به منظری از آسیب شناختی در سطح جامعه و رئالیسمی اجتماعی عصیان هایی در محدوده ی اندیشه ی بینابینی در بیان خصوصی ترین حالات شخصی و کنش های فردی ِ شاعر.
رمانتیسیم و جلوه های آن در شعر رنگ باخته وحضور موجی از نا هنجاری طعم تلخی به کام خواننده می پاشد وهراسی از نگریستن و مواجهه با واقعیت های دست میدهد وعمق شرایط اجتماعی – فرهنگی را با پیچیده گی مناسبات زیستی نشان میدهد . شعر متفاوتی خواندم. اندوهی بدلم نشست بهزاد خواجات:
درود مهربان ! کارت دانسته و هوشمندانه بود . اما فرمی که برگزیده ای ( و با تسامح می توان آن را شکلی از فرم مقامه نویسی دانست ) در شعر امروز و در دهه ی هفتاد هم در کار کسرا عنقایی نمونه دارد . البته به نظر من تو خوب از پس آن برآمده ای. شاد باشی علی فتحی مقدم: سلام کار جاندار وزیبایی خواندم پرداختن به انسان معاصر از روزنه ی وافور تجربه ی جالبی بود رفیق...ضمن اینکه تصاویر زنده و انتخاب کلماتی که از بار عینی بیشتری برخوردار بودند به جاندار بودن اثر کمک بیشتری کرده است .همینگه توانسته ای رابطه ای منسجم با هارمونی لازم بین (آن)شاعرانه و(آن)داستانی در متن برقرار کنی و اثر را به شعراستان تبدیل ،قابل تحسین است اگر چه نمونه های اینچنیینی را قبلا تجربه کرده ام اما جهانبینی متفائتی را در این کار شاهد بودم . ضمن اینکه تاویل خانم ارسطو به ارتباط ذهنی من با اثر کمک زیادی کرد دستمریزاد... وحید ضیایی: عزیز من آقای اسماعیلی زبان شعرآستان تلفيق زبان شعري و داستاني ست .حروف – به قول مير شكاك – و كلمات و چينش و در نهايت حتي دكلاماسيون دروني و بيرو ني شان در عين بي قاعدگي ظاهري از قاعده كلي تصويري كه در ذهن خالق شكل گرفته و با روايات موازي تلفيق شده و انكثار يافته است پيروي مي كند .شعرآستان روايت جامعه امروز ماست كه معلق بين سنت و مدرنيته در ذهن توي خالق در جهان والاتر اتفاق مي افتد .تاكيد بر انتخاب تصاويري كاملن متفاوت و بكر و فرار از هر گونه رابطه اي كه تعريفي را در خود بگنجاند تلاشي براي خلق شعرآستان است .متاسفانه يا خوشبختانه تنها مرجع اين اثر همان مجموعه نديمه نورد است كه به كمك دوستان دارم با صداي خودن به خوانششان مي پردازم .تا شايد كمي باشد در درك ساختار هاي پنهان آن . امیر حسین: توی کارتون تعادل خوبی بین شعر و نثر به چشم میخوره و فضای نثرتون هم حتی خیلی جاها به شکل زیبایی شاعرانه شده همراه با تصویرای گیرایی که مثل زندگینامه ی همون زنی میمونه که قصه تصویرش میکنه .. زنی که شاید اونقدر در سیاهی گم شده که هیچ خاطره ای از شروع خودش نداره.. کورش همه خانی: ساختار و فرم مدرنی را در شعر به منصه ی ظهور رسانده ای.و در هر کشف زبانی، شعری تازه را رویت می کنیم .هنوزا روی سطر ها ی خیابانی ات پرسه می زنم . و در تصویر ها ی زیبای شعری ات نگاه دو چندان دارم .دست مریزاد .با احترام فریده براز جانی: شعر شما , شعری ست چند وجهی و رئال .تیغی که بر پیکره شعرتان کشیده اید, سهیل نصرتی: این از همان دست کارهاست که فقط باید خوانده شود همین.. عاطفه صرفه جو: تریاک...سوخته...شیره... که هر یک حاصل ماقبل خود است. تریاک زنی : زنی تلخ . زنی عصیانی. زنی شکوه گو ! سوخته زنی : زنی سوخته . زنی ماحصل نسل قبل خود. زنی حاصل زنی تلخ ! شیره زنی : زنی مرد افکن. زنی غران همچو شیر . زنی مبارز ! این دریافت شخصی ی من بود از ترکیبات اول هر بند از کار تو. حالا هر سه محصول بر آمده از دل خشخاش . گیاهی که زنده است و نفس می کشد تا نفس بگیرد از زنده گان. البته حالا که تیغ می خورد تلخ تر می شود. و این رودخانه ی تلخ آدمیان است که از دامان زنانی این چنینی در جریان است. مردان هیچ کاره اند و این زن یا همان خشخاش است که جان می دهد و می میراند. جلال کیانی: با سلام خدمت جناب آقای اسماعیلی عزیز کارهای شما را خوانده و استفاده کردم از منظر محتوا کارهای قابل ستایشی ست اما از نگاه زبان همانطوری که بعضی از سروران عزیز هم اشاره داشتند زبان ساختارمند است با توجه به خطر نثر و یا یک متن ادبی در این نوع نگرش در زبان این ریسک را معمولن اساتید بزرگ انجام میدهند که از زبانی سالم و ساختار مند بتوانند شعر ی در خور ستایش خلق کنند به هر حال قدم در راه دشواری گذاشتید که برایتان آرزوی موفقیت دارم با احترام و تواضع
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:13 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
پرنده ایی
پی نوشت:این شعر در همان روزهای از دست رفتن خانم آقا سلطان سروده شد اما به علت اینکه در وبلاگ یکی از دوستان که بیشتر سیاسی می نویسد آمده بود از درج آن خودداری کرده بودم که امروز برای حاشیه ها و نظر عزیزان درج کردم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:55 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
چرخ خیاطی آخرین چیزی که دوخت چشم های مادرم بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:57 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
درخت ها لخت شدند و هر روز سیبی تمام بهار را انکار می کند سیبی نیوتن را خیالباف می داند سیبی هسته اش را تف می کند سیبی اعتراف می کند از این به بعد گلابی است ویکی از سیب ها به خانه بر می گردد وشرمگین جای دندانهای غریبه ایی را روی پوستش گریه می کند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:23 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
بادها موافق باشند یا مخالف آسیاب ها به بی طرفی خویش اعتراف کرده اند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
این روزها از خودت که حرف می زنی چقدر صدایت خشخاش دارد چشم های کبودت دروغ نمی گویند دگمه های پیرهنت اتفاقی نیفتاده است دگمه های پیرهنت را کنده اند سربازها طالبان یا احتمال ضعیف در جنگهای قبیله ایی چه فرق میکند؟ از صندوق ها کرزی بیرون بیاید یاعبدالله بازهم روزی هزار بار می میری و زنده می شوی و هیچ وقت سایه ی بالگردها از سرت کم نمی شود که هر خانه ایی بیمارستان کوچکی ست در تو و مهاجر همان آواره است که تنها کمی از سرزمین خویش خجالت می کشد این روزها دقیق تر که بشمری تعداد فرزندهایت دارد به انگشتهای دست میرسد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:17 توسط فرشاد اسماعیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
جشنواره ی "هم صدا" آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
|
RSS
|